بسم الله الرحمن الرحیم
رجال لا تلهیهم تجارة ولا بیع عن ذکرالله و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة
یخافون یوما تتقلب فیه القلوب والابصار
بابی انت و امی یا اباصالح المهدی
بابی انت و امی یا اباصالح المهدی - بابی انت و امی یا اباصالح المهدی

رهسپاریم با ولایت تا شهادت

مراقب باشید و خیلی هم مراقب باشید !!!
چند وقتی است خبرهای عجیب و مهمی من باب تلفن های بین المللی به گوش ما رسیده که فکر می کنم بیان آن نه تنها جالب باشه بلکه الزامی است .
اخیرا از کشور انگلستان ، آلمان و امثالهم تماس های تلفنی مشکوکی با منازل مردم برقرار می شود که ظاهرا می خواهند اطلاعاتی در زمینه دین و البته سوالات مذهبی و شرعی بدست آورند که درواقع نوعی مصاحبه مردمی بعمل آورند !!!
اینکه چرا از کشور آلمان و انگلستان دلسوزان دین و مذهب فراوان شده است را نمی دانم !!! ما داخل شهر خودمان کمتر شاهد این قضیه هستیم که کسی سوال شرعی داشته باشد و یا به فکر اینگونه برنامه های دینی باشد ، حالا آقایون و خانم هایی از انگلیسی که دشمن مملکت ماست و همدست آن اسرائیل غاصب که سالیان سال است خون مردم مظلوم و بی گناه فلسطین را تو شیشه می کند ، تماس می گیرند به منازل شهروندان عزیزمان و می خواهند از آنان اطلاعاتی را کسب کنند !!! اطلاعاتی به ظاهر در زمینه دین و مذهب و پس از چند سوال مذهبی و دوستانه سوالات عجیبی در زمینه وضعیت جامعه - وضعیت مردم و نظر شخصی مردم نسبت به رئیس جمهور - دولت و امثالهم .
نکته مهم اینکه اصولا با منازل افرادی تماس می گیرند که از نظر ارزش ها مقداری در سطح شهر سرآمدند و یا با جوانان و نوجوانان و مردم بیشتر سروکار دارند و یا چهره ای شاخص تلقی می شوند !!!
در این قضیه چند سؤال پیش می آید :
1- این افراد به دنبال چه هدف و انگیزه ای هستند ؟
2- چرا می خواهند از مردم در زمینه دین و مذهب پرس و جو کنند ؟
3- از کجا این شماره تلفن ها و مشخصات را بدست آوردند ؟
4- آیا برای آنان عاملان نفوذی در هر شهر وجود دارد ؟
5- مردم باید در مقابل اینگونه رفتارها چه عکس العملی از خود نشان دهند ؟
بنده هرگز نمی توانم بپذیرم که اینگونه رفتارها از روی دلسوزی و دین داری باشد ، چرا که اگر کسی سؤالی شرعی دارد از اهلش می پرسد نه از مردم ! و اینکه در مورد دین و مذهب می پرسند ، به نظر بنده این مسئله سرآغازیست برای جمع آوری اطلاعات بعدی در زمینه جاسوسی و البته ناگفته نماند این حرکت جدید جمع آوری اطلاعات تلفنی کاملا نامحسوس دارد انجام می شود و برای جامعه امروزی کاملا خطرناک است . بنده تصور می کنم دست های پنهانی در شهرها وجود دارد و بطور شبانه روزی با کشورهای بیگانه درتماسند و اطلاعاتی را رد و بدل می کنند و یقینا چنین افراد ، امثال همان منافقین کوردل اوایل انقلابند که می خواستند ریشه اسلام را بخشکانند ولی نه تنها که پیروز نشدند بلکه به سزای اعمالشان نیز رسیدند .
توصیه بنده به تمامی عزیزان اینست که همواره هوشیار باشید و لحظه ای از دشمن غافل نشوید . درگذشته مبارزه با توپ و تفنگ بود و امروزه مبارزه کاملا فرهنگی و سیاسی است . امیدواریم جوانان پرفروغ ما و مردم عزیز ما همواره با فراگیری فرمایشات رهبری و پیروی از آن راه روشنفکری و عزت را بیش از پیش برای میهن اسلامیمان فراهم آورند . آمین
التماس دعــــــــــــــــا
مگر خدای متعال از مجموع نعمت های عالم چقدر را سر سفره علی (سلام الله علیه) گذاشت ؟!
به ابی نیظر گفت چاه به آب رسید ؟ عرض کرد نه . فرمود طناب را ببند به کمر من ، مرا بده داخل چاه ؛ خودش رفت . تاریک بود . آن وقت ها که برق نبود . ابی نیظر می گوید حضرت در کوفه ته چاه در حال تیشه زدن بود زمانیکه مملکت دستش بود ! جانش جای دیگر بود ، دستش داشت کلنگ می زد . یک مرتبه صدا زد ابی نیظر طناب را بده پایین . دست انداخت و از چاه آمد بیرون . خوشحال بود . فرمود به اندازه گلوی شتر آب جمع شد . حالا خسته شدم ناهار چی داری ؟ گفتم سه روز پیش از مزرعه دو سه تا کدو چیدم ، پژمرده شده ، مقداری هم پی دارم ، دو تا هم نان خشک . فرمود درست کن بخوریم . وقتی این غذاها را درست کردم و جلویش گذاشتم یک نگاهی به این چند تا کدوی پخته کرد ، دستش را گذاشت روی شکمش ، چشمش پر از اشک شد و فرمود :
مرده باد بنده شکم ،
مرده باد بنده شکم ،
مرده باد بنده شکم .
ولی به گونه ای به این غذاها نگاه می کرد که در چشمان مبارکش خوانده می شد ؛ خدایا علی چکار کرده که امروز غذای به این فوق العاده ای نصیبش کردی ؟! ما ؟! کدو ؟! مگر ما چکار کردیم ؟! مگر چقدر حق تو را رعایت کردیم ؟! مگر چقدر برای تو کار کردیم ؟! این غذا را اگر به کالبد وجود علی بدهم آثارش همه عالم را می گیره !
اگر نعمت بخواهد تبدیل به خیر دنیا و آخرت بشود ، اگر نعمت بخواهد تبدیل به سعادت امروز و فردا بشود ، واسطه بین ایشان و خیر و سعادت ، عبادت است . این واسطه را از انسان بگیرند کل نعمت ها تبدیل به شقاوت و ظلمت می شود .
التماس دعـــــــــــــــا
بمناسبت سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیهما)
روزها و شبها از پی هم می گذشتند و مرد جوان همچنان آواره کوه و بیابان بود.
پس از چند روز آوارگی اینک به صحرای سینا رسیده بود و خدا می دانست در آن سوی صحرا چه سرنوشتی در انتظار او بود.
اندک اندک دورنمای شهری در افق پدیدار شد: مدین؛ جایی که اعراب کنعانی در آنجا سکنی گزیده بودند.
در حومه شهر چاه آبی خوش گوار یافت که شبانان دسته دسته گله های خود را بدانجا می آوردند وآب می نوشانیدند.
اندکی آنسوی تر درست پشت سر آنها دو بانوی باوقار را دید که تلاش می کردند دام خود را از آب بازدارند.
جلوتر رفت و پرسید:
- کار شما چیست؟ چرا همچون دیگران چهارپایان خود را آب نمی دهید؟
- منتظریم تاشبانها همگی از اطراف آن چاه پراکنده شوند.(قصص/23)
و پیش از آنکه سوال دیگری رد و بدل شود که چرا پدرشان آنها را بهر این کار فرستاده ادامه دادند: پدر ما پیری شکسته و سالخورده است.
شعیب نیز که علاقه صفورا به موسی را در برق چشمانش خوانده بود، از این پیشنهاد استقبال کرد اما باید راهی می یافت تا بدان وسیله هم خواسته راستین دخترش را بر کرسی اجابت نشاند و هم حریم خانه اش را از وجود نامحرمی هر جند مطمئن و پاک دامن حفظ کند.
- اگر مایلید این کار را به من بسپارید، هم اینک این زبان بسته ها را آب خواهم داد.
این را گفت و نزد شبانها رفت و عتاب آلوده فریاد برآورد:
- شما چگونه مردمانی هستید که به غیر خود نمی اندیشید؟اجازه دهید نوبت به دیگران هم برسد!
- بسم الله! این شما و این هم دلو آب
گویی آنها گمان می کردند جوان به تنهایی از پس این دلو سنگین بر نخواهد آمد اما این بار نیز مثل همیشه عنایت پرودگار با اقبال بلند او یار بود که توانست دلوی را که ده مرد تنومند به زحمت آن را از دل چاه بیرون می کشیدند به تنهایی بالا آورد.
با همان یک دلو تمامی گوسفندان را سیراب کرد و آنگاه رو به سوی درختی نهاد تا اندکی در سایه سار آن بیاساید.
اما خستگی راه که اینک با گرسنگی دوچندان شده بود هر گونه آسایشی را از وی دریغ می کرد.
به خدایش توکل کرد و گفت:
- بار الها! هر خیر و نیکی بر من فرو فرستی! سخت بدان نیازمندم.(همان/24)
دختران شعیب آن روز زودتر از همیشه به خانه بازگشتند و حال آنکه در تمام طول راه، اندیشه این جوان ناآشنا و امداد کریمانه اش لحظه ای از خاطر شان دور نمی شد. مدام از خود می پرسیدند:
براستی او که بود؟
چقدر با دیگران فرق داشت؟
رعنایی قامت را با عفت و نجابت آراسته بود؟
ساعتی بعد، شعیب که انتظار بازگشت زود هنگام دخترانش را نداشت متحیرانه پرسید: نور چشمان پدر! چگونه است که امروز زودتر از همیشه رو به سوی خانه آورده اید؟
دختر بزرگتر، صفورا، ماجرای برخورد جوانمردانه موسی را برای پدر باز گفت.
با شنیدن این اوصاف، گویی حرارت اشتیاق در وجود شعیب بالا گرفت.
- صفورا دخترم! این جوان را که گفتی اکنون کجاست؟
- در همان نزدیکی، در سایه ساردرختی آرمیده است.
- شتابان نزد او برو و او را نزد من بخوان و اگر دلیل خواست بگو پدرم مشتاق است تا مزد سقایتی که کرده ای به تو باز پس دهد.
دخترک اگر تا کنون تردیدی هم داشت این بار دیگر یقین کرد که این جوان مرد ایده آل رویاهای اوست.
دخترک در حالیکه با حیا و آزرم راه می رفت نزد موسی آمد و او را نزد پدر فراخواند.(همان/25)
موسی که این را عنایتی از جانب پروردگار خود می دانست دعوت شعیب را اجابت کرد و همراه دختر روانه شد.
در میانه راه هر از چند گاه بادی سخت فرو می وزید و گوشه ای از دامن بلند دختر را به این سو و آن سو می برد.
موسی که تماشای این منظره برایش سخت گران بود، صدا زد:
اندکی صبرکن، بگذار من از پیش تو حرکت کنم و تو از پس من بیا! آنگاه که به دوراهی رسیدم، با پرتاب سنگریزه ای، راه خانه را به من نشان ده.
دخترک اگر تا کنون تردیدی هم داشت این بار دیگر یقین کرد که این جوان مرد ایده آل رویاهای اوست.
با این همه، هرگز اجازه نداد که علاقه قلبی او از باطنش به ظاهر و از دلش بر زبان جاری شود و در عوض آرزو می کرد خداوند، خواسته قلبی اش را جامه عمل پوشاند.
و از آنجا که سنت دیرینه خداوند است که هر گاه کسی صادقانه بر او تکیه و اعتماد ورزد او نیز یاریش می کند، اکنون آرام آرام مقدمات وصلت نا خودآگاه فراهم می آمد و حجب و حیای دختر، و پاکدامنی پسر، به ثمر می نشست.
شعیب نبی با شنیدن قصه زندگی موسی فرمود:
بیمناک مباش که (با آمدن به این شهر) از قوم ستمگر نجات یافتی.(قصص/25)
دختر که علاقه به موسی در دلش جوانه زده بود به محضر پدر پیر خود عرضه داشت:
پدر جان! او را به خدمت بگیر!چه آنکه شایسته ترین فرد برای استخدام، کسی است که قوی پنجه و امانتدار باشد
(همان/26)شعیب نیز که علاقه صفورا به موسی را در برق چشمانش خوانده بود، از این پیشنهاد استقبال کرد اما باید راهی می یافت تا بدان وسیله هم خواسته راستین دخترش را بر کرسی اجابت نشاند و هم حریم خانه اش را از وجود نامحرمی هر جند مطمئن و پاک دامن حفظ کند.
از این رو خود از جانب دختر به خواستگاری از جوان مبادرت ورزید.
- مایلم تا از این هر دو دختر، یکی را به نکاح تو در آورم مشروط به اینکه هشت سال(به عنوان مهریه) برای من کار کنی و اگر ان را به ده سال کامل کنی تصمیم با توست و من میل ندارم کاری سنگین بر دوش تو بگذارم؛ و اگر خدا بخواهد مرا از نیکوکاران خواهی یافت(همان/27)
موسی که عفت و پاکدامنی دختر را پیشتر دیده بود، اینک از حسن رفتار پدر و اصالت خانودگی دختر مطمئن شد و در پاسخ گفت:
این پیمان میان ما دو تن جاری باشد، و البته هر کدام از این دو مدت راکه به پایان رسانم ستم و تحمیلی بر من نخواهد بود و خدا گواه است بر انچه می گوییم.(همان/28)
و این چنین بود که حق تعالی سرنوشت دختری عفیف را با حیات ثمر بخش پیامبری اولوالعزم گره زد.
برگرفته از سایت تبیان
التماس دعــــــــــــــــا





