به نام خداوند بخشنده مهربان
رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة
یخافون یوما تتقلب فبه القلوب والابصار (سوره مبارکه نور آیه 37)
بابی انت و امی یا اباصالح المهدی
بابی انت و امی یا اباصالح المهدی - بابی انت و امی یا اباصالح المهدی

رهسپاریم با ولایت تا شهادت

یکی از شیرین ترین مباحثی که نه تنها جوانان امروزی بلکه جوانان روزهای گذشته هم مشتاق سخن گفتن در این زمینه هستند بحث ازدواج است . از آنجا که ازدواج سنت پیامبر اکرم (علیه و علی آله آلاف التحیة والکرم) است و تأکید زیادی هم در این زمینه شده است ، لذا آن کسانی که می توانند ازدواج کنند و کسانی هم که نمی توانند ازدواج کنند می بایست این سنت ارزشمند را حفظ نمایند .
بحث ازدواج این روزها در شهرستان بندرگز نیز به اوج خود رسیده است . خوشبختانه شاهد این مسئله هستیم که جوانان بسیاری براساس وعده خداوندی ازدواج می کنند بدون اینکه ترسی از رزق و روزی داشته باشند . ولی نکته ای را می خواهم عرض کنم که شاید موجب تعجب عزیزان شود و آن اینکه در شهرستان بندرگز متأسفانه علارقم اینکه جنبه مثبت ازدواج فراوان مشاهده می شود جنبه های منفی نیز به چشم می خورد و آن شایعه پراکنی ها ، دروغ گویی ها ، تهمت زدن ها و بدنام کردن هایی است که چند ماهی می شود توسط برخی افراد سودجو و موقعیت طلب در سطح شهر وجود دارد و شاید هم همین مسئله از شیرینی ازدواج بکاهد و حتی در مواردی زدگی نسبت به آن ایجاد کند . در موارد بسیاری حتی پشت سر خود بنده سخنانی رد و بدل شده که در میان پیر و جوان و کوچک و بزرگ پخش گردیده و البته خیلی سریع به گوش ما نیز رسیده است که احساس میکنم به برخی از آن شایعه پراکنی ها اشاره کنم بد نیست و آن اینکه :
* سجاد صیدآبادی زیراب یکی از دوستان را زده است که 1- خودش خواستگاری برود 2- خواستگاری رفته است و بدلیل رد او زیراب فرد دیگری را زده است !!!
* سجاد صیدآبادی با دختر خانم امام جمعه فلان شهر ازدواج کرده است !!!
* سجاد صیدآبادی با دختر خانم فلان رئیس ازدواج کرده است !!!
* سجاد صیدآبادی با دختر خانم فلان بازاری ازدواج کرده است !!!
* سجاد صیدآبادی چند هفته ای است ازدواج کرده و به مسجد نمی آید !!! درصورتی که دو هفته ای سرماخوردگی شدیدی داشتم و منزل بودم .
و ...
در پاسخ به تمامی این اظهار نظرات عرض کنم که به بنده خدایی گفتند که آقا ، خانه فلانی را دزد زد ؛ گفت به من چه ! گفتند خانه تو را دزد زد ؛ گفت به تو چه !!! بنده هم عارضم که اولا بنده در طول عمرم هنوز به خواستگاری هیچ عزیزی نرفتم چه برسد به ازدواج !!! ثانیا اگر هم بخواهم به خواستگاری عزیزی بروم باز هم به کسی مربوط نمی شود چرا که یک مسئله شخصی و خانوادگی است !!!
بنده هرگز فراموش نخواهم کرد این بدزبانی ها و بدکرداری های بعضی افراد به ظاهر مسلمان را که حتی به چهره ماندگار شهرستان بندرگز رحم نکرده بودند و او را نیمه شب از شهر فراری دادند چه برسد به ما که شخصیتی نیستیم . یقینا خدای متعال این افراد سودجو و فرصت طلب را تنها نخواهد گذاشت . امیدوارم خدای سبحان عاقبت همه مان را ختم به خیر فرماید و فراموش نکنیم که والله بصیر بالعباد .
التماس دعــــــــــــا
هرکسی عمرش را صرف برنامه خاصی می کند . یکی ورزش و سرگرمی ، یکی علم و دانش ، یکی سیاست و فرهنگ سیاسی ، یکی دیانت و فرهنگ دین داری ، یکی به دنبال هرزگی و در مقابل یکی به دنبال ایثار و فداکاری ...
ولی جایی هم پیدا میشود که یکی عمری را با مجموع علوم و ارزش های دینی سپری می کند !!! عزیزی که نه تنها من و پدرم چشم باز کردیم او را مأنوس با قرآن دیدیم بلکه افراد مسن و سالخورده هم شاهد این افتخارآفرینی بوده اند . کسی که هرچه دارم از او دارم و هرچه ارزش در وجودم هست را از حمایت های او می بینم ؛
استاد گرانقدرم حاج خسرو رفعت نژاد که هم اکنون در سن 90 سالگی بسر می برد .
شب گذشته باتفاق ابوی بزرگوارم رفتیم به ملاقات استاد عزیز و گرانقدرمان حاج خسرو رفعت نژاد ؛ در بیمارستان شهداء شهرستان بندرگز . با مشاهده چهره ایشان بغض گلویم را گرفت ؛ می خواستم فریاد کنم و جمله ای را بگویم ولی ممکن نبود ...
استاد چشمانش خوب نمی دید ولی به محض اینکه پدرم مرا به او معرفی کرد مرا شناخت و گفت آقای سجاد و با حالتی عجیب به من می نگریست و من هم به چشمان او خیره شده بودم ! دستم را فشرد . چند دقیقه ای از فاصله ای بسیار نزدیک به چشمان همدیگر نگاه می کردیم . زبان ها بسته بود دلها با هم سخن می گفت . او می گفت و من می شنیدم و من می گفتم و او می شنید و دیگران متحیر از رفتار ما !!! سعی کرد بنشیند ، نتوانست ولی بالاخره با کمک دوستان نشست و تأکید داشت که ما هم بنشینیم . پدرم چند آیه ای از سوره توحید را با صوت و لحنی زیبا قرائت کرد و استاد هم همراه او با آن صدای ضعیفش سوره را تکرار می کرد و اشک می ریخت . به جمله ولم یکن له کفوا احد که رسید انگشت سبابه را بالا آورد و اشارات خاصی داشت . فکر می کنم کسی متوجه نشد که او چه می خواهد بگوید ؛ در دلم گفتم او چه می گوید و مردم چه درک می کنند !!!
نامی از قرآن و جلسه قرآن به میان آمد گویا استاد بیماری خود را فراموش کرده بود و مشتاقانه گوش می کرد و البته حسرت می خورد که سه هفته ای است نمی تواند به جلسه قرآن بیاید . او در کنار قرآن به اهل بیت (ع) بخصوص حضرت علی(سلام الله علیه)هم اشاره ای کرد و در آن حالت سخت و دشوار قرآن و عترت را فراموش نکرد و چند بیت شعری من باب تأکید بر برپاداشتن نماز در اول وقت قرائت کرد و همینطور آیه ای را از ندای قلبش با صدایی آهسته و ضعیف تلاوت کرد که تلاوت این آیه آن هم در این شرایط سخت و دشوار توسط استاد رفعت نژاد لرز بر اندامم فرو نشاند که نکند خدای نکرده مراد از تلاوت این آیه ما باشیم درحالی که از آن بی خبریم ؟! او می گفت : یاایها الذین امنوا لم تقولون ما لا تفعلون ... پس از شنیدن این آیه سنگین ناگهان حالم منقلب شد گویی ضربه ای سخت بر سرم وارد شده بود . از اتاق خارج شدم و دقایقی را در فضای باز بیمارستان سپری کردم و به فکر فرو رفتم ... تمام زندگی استاد برایم درس است و هرگز آن لحظات نورانی را فراموش نخواهم کرد . در پایان آن ملاقات سراسر نور پیشانی استادم را بوسیدم و شرمنده ام که نتوانستم درمحضر دوستان ، دستان استادم را ببوسم .
عرض آخر بنده اینکه هر عزیزی در شهرستان بندرگز ذره ای احساس می کند که حاج خسرو رفعت نژاد حقی بر گردن او دارد بر او واجب است که در این شرایط حاد برای سلامتی وجود مبارک ایشان دعا کند و در صورت صلاحدید پزشکان به ملاقاتش برود که در اینصورت شکر این نعمت بزرگ خداوندی را نیز بجا آورده است انشاءالله . امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء .
التماس دعــــــــــا









